ان کل نفس لما علیها حافظ(هر کس مراقب ونگهبانی دارد)
جمعه های انتظار /جمعه های طولانی/ منتظرا ن دروغ/ با هم بودن های دو دو تا میشود چهار ونه یش خورشید های غروب / پائیز های طلائی... برگ برگ این دفتر خواندنی خواهد بود وقتی که دیگر نه جمعه ای باشد برای انتظار ونه قله ای برای صعود.... وکوه ها چون پشم زده شده متلاشی گردند.... قسم به لحظه نزول ستارگان و/انه لقسم عظیم/ اگر بدانید.
فاطمه کتاب تسنیم استاد را به دست گرفته می گوید: وقتی که آن لحظه میرسد که هیچ چیز /هیچ چیز به دادتان نمیرسد ندا می اید که گفته بودیم چگونه خواهد شد... تمام منکران از تجلی تذکراتی که شنیده بودند بیچاره وسردرگم سکوت میکنند. و خواهند سوخت.تمام کلاس ذره بین به دست گرفته شروع به بحث میکنند که تکلیف چیست وچگونه خواهد شد واینکه چه باید کرد که وقت احتضار لحظه ملاقاتمان باشد با معشوق نه فرار وتعقیب وعاقبت بیبچارگی.... فاطمه به چشمهای من نگاه میکند/ نازی می گوید هستی لیلا؟ سکوت میکنم.
......................................................
جمعه بیستم اذر ماه هشتاد وهشت زودتر از هر روز دبگری بیدار شدم/ هوا تاریک بود / وقتی از حیاط خانه مان خارج شدم / تمام در های ماشینم را قفل کردم/ می ترسیدم.... رادیو ماشینم را روشن کردم
دعای ندبه... متی تری نحن نراک؟ یا بن البدور المنیره بابن السرج المضیئه یابن الشبهه الثاقیه یابن الانجم الزاهره یابن السبل الواضحه(ای زاده بدر های تابان ای فروزنده چراغهای فروزان ای زاده ستارگان نافذ ای زاده اختران درخشان ای زاده راه های روشن ای زاده علوم کامل ..... کاش می دانستم که دوری به کجا سر کشیده وچه زمین وخاکی ترا برداشته در کوه رضوانی یا کوه دیگر؟ سخت است بر من که خلق را ببینم وترا نبینم....
یاد سعیده/ یاد محدثه / یاد روناک/یاد خوابگاه دوران بی نذیر دانشجوئی دعای کمیل/زیارت عاشورا/آل یاسین/ توسل .( من گمان میکردم د وستی همچون سروی سر سبزچهار فصلش همه آراستگی است....) عبادت های مخفیانه در پستو های خوابگاه /دوستی های بی محاسبه ومعامله/ یاد پیغامی که در وبلاگ بود لطفا از سایت ما دیدن کنید( منتظران ظهور) رفته بودم خوانده بودمش(سه بار) حرفی نداشتم برای گفتن....
((ساعت 6:55 در میدان تجریش بودم قرار عوض شده بود بام تهران.... اشتباه رفتم درکه دورزدم دوباره برگشتم پارک وی /ولنجک کنار خیابان ترمز زدم آدرس بپرسم آفا ببخشید: بام تهران... آقای مرادی سلام..... اقای مرادی روح رها وبزرگی دارد. از وقتی پدرشده اند فقط بعضی وقتها برای صبحانه کوه می آیند وبر میگردند....ساعت حدود 7:45 دقیقه بام تهران بودیم.
از بی راهه راهی شدیم (اقای مرادی_ سید میثم وعروسش مهشید خانم (زوج جدید گروه)/آقا سعید ومی ترا/ نساء خانم وآقای میرزائی ودوستش آقای الله وردی مطمئن نیستم که اسمشان را درست گفته باشم)...
سربالائی اول وحماقت من در پوشیدن لباسهای بسیار/ صبحانه نخورده بودم...شب پیش هم کم خوابیده بودم هر چی گشتم خرما هائی که کنار گذاشته بودم را پیدا نکردم.... ادامه دادیم . باخنده وشوخی های اقا ی مرادی و سربه سر گذاشتن آقا سیدکه دوربینت سوخت و ایا پنج سال دیگر هم همینی که.... از شدت گرما وعرق بسیار ایستادیم لباسهایمان را کم کردیم وادامه دادیم / مثل همیشه که اول برنامه برایم سخت است تصورم این بود که در ادامه بهتر خواهم شد. درد های جدید به قول اقای مرادی سن که به پنجاه میرسد...
اینگونه است دیگر... سعی میکردم که ادامه دهم . سرعت اقای میرزائی را گرفته بودم. هی آب خوردم و سعی کردم را ه بروم.. نشد مهیشکا. فاصله بچه هائی که جلوتر رفته بودند با ما زیاد بود. از آقای میرزائی خواهش کردم که برود. رفت. این کوه عجب اعجازی دارد مهیشکا/ حتی اگر کوله پشتی ات را برداری تا دامنه کوه هم رفته باشی وبرگشته باشی ویا اصلا نرفته باشی وقصدش را داشته باشی ویا اگر به کوه فکر کنی ویا اگر... هیچگاه ضرر نکرده ای... مفهوم بعضی جمله ها که شاید چندین سال پیش جائی در کتابی ویا از کسی ویا تابلوئی دیده باشم وشنیده باشم در کوه متجلی میشود واین بسیار عجیب است.
از شدت درد نمی توانستم حرکت کنم / فومم را همانجا پهن کردم ودراز کشیدم/سه بار دستم را سمت کوله پشتی ام بردم صبحانه ای که دیشب آماده کرده بودم بردارم بخورم حالم بهتر شود/ نمی شد. یک تکه کاکائو خوردم وخوابیدم/ کسانی که از کنارم رد میشدند گمان میکردند من رفته ام قله و برگشته ام با این همه تجهیزات .. خدا قوت وخسته نباشی نثارم میکردند.. خنده دار بود
صدای مادرم مدام در گوشم بود لیلا این روز ها همیشگی نیست. هر کس میرود سراغ زندگی خودش (همه میروند وتو تنها می مانی)من وپدرت همیشه نیستیم واین جمله را با لحن های مختلف به من گفته بود( مهربان/ عصبی/ خشمگین و با گریه) (جهان را پشت سر نهاده ام/ تاریخ را به پایان برده ام/ واکنون رسیده ام/ به توده ای عظیم/همچون کوهی/ از حرفهائی که برای نگفتن دارم...)
به شدت عرق کرده بودم وحالا که خوابیده بودم داشتم یخ میکردم. چند ثانیه ای خوابم برد. از شدت سرما ودرد پهلوهام بلند شدم ونشستم. حالم به هم میخورد. لباس بیشتر پوشیدم ونشستم/ از این ارتفاع چه تهران کثیف وحقیری به چشم میخورد ( من سردم است/ من سردم است... وهیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود خاموش نه این صداقت حرفی که میان دو برگ این گل شب بوست نه! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و... گمان میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...)
یاد دعای ندبه صبح: ای کاش می دانستم دوری به کجا سر کشیده ودر کوه رضوانی یا کوه دیگر؟
آقای مرادی را میبینم که با سرعت از بالا پائین می آید. اقای مرادی/ آقای مرادی.... شما اینجائید؟ سعید امد دنبالتان نبودید؟ من همینجا خوابیدم. شوخی میکند: سن که به پنجاه رسید..... با او برگشتم پائین. ساعت 11:30
حرفهای آقای مرادی و مرور خاطراتش لحظه های گذشته ام را کم رنگ میکند از زندگی مصنوعی و تفکرات اشتباه و را ه هائی که خودمان را به بند میکشیم میگوئیم و راه تمام میشود. وقتی به خانه مان رسیدم ساعت 12:30 بود))
نتوانستم چیزی بخورم / سرما در وجودم رسوخ کرده بود / کنار بخاری به خواب رفتم.... وقتی بیدار شدم آرزو داشتم جمعه تمام شده باشد/ نشده بود مهیشکا..... از آن جمعه های پاستیلی که..... مادرم اصرار داشت که غذا بخورم وبا کمک قرص بخوابم / نه! قرص نه! راه نمبیرم به جهنم/مگر جهنم ثانیه های انتظار تو چه کم داشت؟
حمام/ کمی غذا/ پناه می برم به کلاس هاس تفسیر استاد که مدتی است از آن دور مانده ام...
در راه خورشید راکه به شکل عجیبی بزرگ/ درخشان وزیبا است زیارت میکنم این دومین بار است که خورشید را در این لباس میبینم/ حیرت آور است/ انگار که دارد بر زمین بوسه میزند ودر حال سجده است. والشمس وضحاها/( که ما ادمیم) وانه لقسم عظیم/ اگر بدانید.
والذین/ یومنون/ بالغیب/ و یقیمون الصلاه/ ویوتون الزکوه/ ومما /رزقناهم/ ینفقون.
یومنون:((قران هادی تقوا پیشگانی است که غیب را باور دارنند تقوا پیشگان هم اهل نمازند وهم حقیقت ان را به پا می دارند آنان پیام اصلی نماز را از مدار لفظ ومفهوم آن خارج ساخته به وجود عینی می رسانند. یعنی ابتدا در محدوده جان خویش حقیقت نماز را متمثل ساخته وسپس آن را با نسبت مستمر خود در جامعه متجلی میکنند وبا تبلیغ وتعلیم آن به دیگران انان را نیز به عنوان روح متمثل نماز پرورش می دهند.....
واژه ایمان از ریشه امن وسر اطلاق ایمان بر عقید آن است که مومن اعتقاد خود را از ریب اظطراب وشک که افت اعتقاد است می رهاند وان را ایمن میکند. از این رو رسوخ واستقرار عقیده در قلب را ایمان گویند وبرای رسیدن به ان علم به تنهائی کافی نیست. گاهی انسان به چیزی عالم است ولی به آن مومن نیست.ا
چند بار میرویم وبرمیگردیم وتوضیح میدهیم وحرف میزنیم میگویم خیلی از باور هائی که به خاطرشان در گیریم ممکن است واقعا درست نباشد می گویم باورهائی که در روح ما تغذیه شده اند مشکل دارد وقتی این باور های غلط معیار سنجش نماز درست ازغلط میشوند ما ناامید میشویم.
هاجر از نمازش می گوید واینکه خودمم می فهمم که نمازم قبول هست یا نه! نماز درست؟ نماز غلط؟
فاطمه چشمهایش را ریز میکند وقتی عمیق فکر میکندبر این جمله تاکید میکند: حقیقت نماز را متمثل ساخته تکرار میکند( روح متمثل نماز) و چشمهایش را ریزتر میکند. نازی تمامان را وادار به فکر کردن میکند میگوید: توضیح دهید فاطمه می خواهد توضیح دهد که میگوید تو نه! بقیه.... به من به صغری نگاه میکند.. آشفته ام. مهیشکا
خدایا الان کجا باید می بودم که نیستم که اینگونه آشغته ام روزی جائی کاملا اتفاقی پیمانه تنهائی ات از من اضافه شده اگر لیلایت نبوده ام چرا تمام اواز های مشرق ومغربی وجنوب دقیقا به من مربوط میشود؟ یادت می آید؟ نوشته بودم :شیراز چشمهای تو شاه داشت/ چراغ داشت/کردستان سینه ات کوه/ وعطر بوی شالیزار موهات کو؟
بلند می شوم. میروم کنار بخاری / روشن نیست. معصومه می گوید: چشمهایت قرمز است.سرم درد میکند. برایت قرص...
قرص نه معصومه! من تکلیف خودم را با هجوم این ثانیه های سنگین بدون قرص می خواهم...
رسیده ایم به بالغیب/ فاطمه گریز می زند از انفاق برای من میگوید : انفاق هزینه کردن آن چیزی است که متعلق به تو است وبا بخشیدن آن از تو کم میشود مثل انفاق مال/ انفاق جان/ انفاق قدرت... فاطمه بر انفاق قدرت تاکید میکند. می گویم انفاق محبت هم داریم؟ نازی می گوید: اسمش دیگر محبت نیست با محبت چیزی از انسان کم نمیشود... فاطمه مجبور میشود تعریف استاد را از انفاق دوباره توضیح دهد. یادروایتی می افتم که یکی از مجریان تلویزیون می گفت: .... گفت که برو از کار خیرت استغفار کن.
هنوز ایستاده ام/ رسیده ایم به بقیمون. سه نوع ایستادن داریم.......سه نوع اقامه...... فاطمه توضیح میدهد/ فاطمه شمرده شمرده وظریف توضیح میدهد/ کنار بخاری مینشینم.... از نکته هائی که از سخنرانی استاد نوشته توضیح میدهد.... کامل ودقیق
ساعت 7 شب است/ یاد شنبه سوالات پایان ترم که باید تحویل دهم/ نمره میان ترم... درس فردا...
فاطمه همچنان توضیح میدهد.... شنلم را می پوشم کیفم را برمی دارم.لیلا کجا؟ نمیکشم نازی! من کوچکم. ظرفیت ندارم. حالم خوب نیست... فاطمه میگوید: نگران نباش لیلا ما هم که میبینی.... او دارد حرف میزند که با همه دست میدهم. نازی میگوید: لیلا این باعث نشود کلاس ها را نیائی/ فقط میتوانم بگویم: نه! خواهم آمد.
لیلا الان تمام میشود/ فاطمه هنوز دارد به من دلداری میدهد... نه باید یروم.
کفشهایم را که می پوشم کودک معصومه که تمام مدت غریبی میکرد به زبان خودش با من حرف میزند.... برایش شکلک میشوم سرک میشوم درون اتاق: آخر کلاس که خواستید دعا کنید اسم مرا جزء کسانی که اسمشان را می خوانید بیاورید.. نازی می خندد/ فاطمه دست تکان میدهد. من میروم....
جمعه هنوز تمام نشده / اتوبان واوان به تهران تاریک است/ تمام درهای ماشینم را قفل میکنم...
ضبط ماشین را روشن میکنم /موسیقی پائیز های طلائی وگریه....





























