تبليغاتX
سیالان

سیالان

اطلاعات و گزارش سفر ها

ان کل نفس لما علیها حافظ(هر کس مراقب ونگهبانی دارد)

جمعه های انتظار  /جمعه های طولانی/ منتظرا ن دروغ/  با هم بودن های  دو دو تا میشود چهار ونه یش خورشید های غروب /  پائیز های طلائی... برگ برگ این دفتر خواندنی خواهد بود وقتی که دیگر  نه جمعه ای باشد برای انتظار  ونه قله ای برای صعود.... وکوه ها چون پشم زده شده  متلاشی گردند....  قسم به لحظه نزول ستارگان و/انه لقسم عظیم/  اگر بدانید.

    فاطمه کتاب تسنیم استاد را به دست گرفته می گوید: وقتی که آن لحظه میرسد که هیچ چیز /هیچ چیز به دادتان نمیرسد ندا می اید  که گفته بودیم  چگونه خواهد شد... تمام منکران از تجلی تذکراتی که شنیده بودند بیچاره وسردرگم سکوت میکنند.  و خواهند سوخت.تمام کلاس ذره بین به دست گرفته شروع به بحث میکنند که تکلیف چیست وچگونه خواهد شد واینکه چه باید کرد که وقت احتضار لحظه ملاقاتمان باشد با معشوق نه فرار وتعقیب وعاقبت بیبچارگی.... فاطمه به چشمهای من نگاه میکند/ نازی می گوید هستی لیلا؟ سکوت میکنم.

 ......................................................

جمعه بیستم اذر ماه  هشتاد وهشت  زودتر از هر روز دبگری بیدار  شدم/ هوا تاریک بود / وقتی  از حیاط خانه مان خارج شدم / تمام در های ماشینم را قفل کردم/ می ترسیدم.... رادیو ماشینم را روشن کردم

 دعای ندبه... متی تری نحن  نراک؟ یا بن البدور  المنیره بابن السرج المضیئه یابن الشبهه الثاقیه یابن الانجم الزاهره یابن السبل الواضحه(ای زاده  بدر های تابان ای فروزنده چراغهای فروزان ای زاده ستارگان نافذ ای زاده اختران درخشان ای زاده راه های روشن ای زاده علوم کامل ..... کاش می دانستم که دوری به کجا سر کشیده وچه زمین وخاکی ترا  برداشته در کوه رضوانی یا کوه دیگر؟ سخت است بر من که خلق را ببینم وترا نبینم....

یاد سعیده/ یاد محدثه / یاد روناک/یاد خوابگاه دوران  بی نذیر دانشجوئی دعای کمیل/زیارت عاشورا/آل یاسین/ توسل .( من گمان میکردم د وستی همچون سروی سر سبزچهار فصلش همه آراستگی است....) عبادت های مخفیانه در پستو های خوابگاه /دوستی های بی  محاسبه ومعامله/ یاد پیغامی که در وبلاگ بود لطفا از سایت ما دیدن کنید( منتظران ظهور) رفته بودم  خوانده بودمش(سه بار) حرفی نداشتم برای گفتن....

((ساعت 6:55 در میدان تجریش بودم قرار عوض شده بود بام تهران....  اشتباه رفتم درکه دورزدم دوباره برگشتم پارک وی /ولنجک کنار خیابان ترمز زدم آدرس بپرسم آفا ببخشید: بام تهران... آقای مرادی  سلام..... اقای مرادی روح رها وبزرگی دارد. از وقتی پدرشده اند  فقط  بعضی وقتها برای صبحانه کوه می آیند وبر میگردند....ساعت حدود 7:45 دقیقه بام تهران بودیم.

 از بی راهه راهی شدیم (اقای مرادی_ سید میثم وعروسش مهشید خانم (زوج جدید گروه)/آقا سعید ومی ترا/ نساء خانم وآقای میرزائی ودوستش آقای الله وردی مطمئن نیستم که اسمشان را درست گفته باشم)...

 سربالائی اول  وحماقت من  در پوشیدن لباسهای بسیار/ صبحانه  نخورده بودم...شب پیش هم   کم خوابیده بودم  هر چی گشتم خرما هائی که کنار گذاشته بودم را پیدا نکردم.... ادامه دادیم .  باخنده وشوخی های اقا ی مرادی و سربه سر گذاشتن آقا سیدکه دوربینت سوخت و ایا پنج سال دیگر هم همینی که.... از شدت  گرما وعرق بسیار ایستادیم لباسهایمان را کم کردیم  وادامه دادیم / مثل همیشه که اول برنامه برایم سخت است تصورم این بود که در ادامه بهتر خواهم شد. درد های جدید به قول اقای مرادی سن که به پنجاه میرسد...

  اینگونه است دیگر... سعی میکردم که ادامه دهم . سرعت اقای میرزائی را گرفته بودم. هی آب خوردم و سعی کردم را ه بروم.. نشد مهیشکا.  فاصله بچه هائی که جلوتر رفته بودند با ما  زیاد بود.  از آقای میرزائی خواهش کردم  که برود. رفت. این کوه عجب اعجازی دارد مهیشکا/ حتی اگر کوله پشتی ات را برداری تا دامنه کوه هم رفته باشی وبرگشته باشی ویا اصلا نرفته باشی وقصدش را داشته باشی ویا اگر به کوه فکر کنی ویا اگر... هیچگاه ضرر نکرده ای...  مفهوم بعضی جمله ها که شاید چندین سال پیش جائی در کتابی ویا از کسی ویا تابلوئی دیده باشم وشنیده باشم در کوه متجلی میشود واین بسیار عجیب است.

 از شدت درد نمی توانستم حرکت کنم / فومم را همانجا پهن کردم  ودراز کشیدم/سه بار دستم را سمت کوله پشتی ام بردم صبحانه ای که دیشب آماده کرده بودم  بردارم  بخورم حالم بهتر شود/ نمی شد. یک تکه کاکائو خوردم وخوابیدم/ کسانی که از کنارم رد میشدند گمان میکردند من رفته ام قله و برگشته ام با این همه تجهیزات .. خدا قوت وخسته نباشی نثارم میکردند..  خنده دار بود

 صدای مادرم مدام در گوشم بود لیلا این روز ها همیشگی نیست. هر کس میرود سراغ زندگی خودش (همه میروند وتو تنها می مانی)من وپدرت همیشه نیستیم واین جمله را با لحن های مختلف به من گفته بود( مهربان/ عصبی/ خشمگین و با گریه)  (جهان را پشت سر نهاده ام/ تاریخ را به پایان برده ام/ واکنون رسیده ام/ به توده ای عظیم/همچون کوهی/ از حرفهائی که برای نگفتن دارم...)

 به شدت عرق کرده بودم وحالا که خوابیده بودم داشتم یخ میکردم.  چند ثانیه ای خوابم برد. از شدت سرما ودرد پهلوهام بلند شدم ونشستم. حالم به هم میخورد. لباس  بیشتر پوشیدم ونشستم/ از این ارتفاع چه تهران کثیف وحقیری به چشم میخورد ( من سردم است/ من سردم است... وهیچ چیز  نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود  خاموش نه این صداقت حرفی که میان دو برگ  این گل شب بوست  نه! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند  و... گمان میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...) 

یاد دعای ندبه صبح: ای کاش می دانستم دوری به کجا سر کشیده ودر  کوه رضوانی یا کوه دیگر؟

 آقای مرادی را میبینم که با سرعت از بالا پائین می آید. اقای مرادی/ آقای مرادی.... شما اینجائید؟ سعید امد دنبالتان نبودید؟ من همینجا خوابیدم. شوخی میکند: سن که به پنجاه رسید.....   با  او برگشتم پائین. ساعت 11:30

حرفهای آقای مرادی و مرور خاطراتش لحظه های گذشته ام را کم رنگ میکند از زندگی مصنوعی و تفکرات اشتباه و را ه هائی که خودمان را به بند میکشیم میگوئیم و راه تمام میشود.  وقتی به خانه مان رسیدم ساعت  12:30 بود))

 نتوانستم چیزی بخورم /   سرما در وجودم رسوخ کرده بود / کنار بخاری  به خواب رفتم.... وقتی بیدار شدم آرزو داشتم جمعه تمام شده باشد/ نشده بود مهیشکا..... از آن جمعه های پاستیلی که..... مادرم اصرار داشت که  غذا بخورم وبا کمک قرص بخوابم / نه! قرص نه! راه نمبیرم به جهنم/مگر جهنم ثانیه های انتظار تو  چه کم داشت؟

حمام/ کمی غذا/   پناه می برم به کلاس هاس تفسیر استاد که مدتی است از آن دور مانده ام...

در راه خورشید راکه به شکل عجیبی بزرگ/ درخشان وزیبا است زیارت میکنم این دومین بار است که خورشید  را در این لباس میبینم/ حیرت آور است/ انگار که دارد بر زمین بوسه میزند ودر حال سجده است.   والشمس وضحاها/( که ما ادمیم) وانه لقسم عظیم/ اگر بدانید.

 

والذین/ یومنون/ بالغیب/ و یقیمون الصلاه/ ویوتون الزکوه/ ومما /رزقناهم/ ینفقون.

 

 یومنون:((قران هادی تقوا پیشگانی است که غیب را باور دارنند   تقوا پیشگان هم اهل نمازند وهم حقیقت ان را به پا می دارند آنان پیام اصلی نماز را از مدار لفظ ومفهوم آن خارج ساخته به وجود عینی می رسانند. یعنی ابتدا در محدوده جان خویش حقیقت نماز را متمثل ساخته وسپس آن را با نسبت مستمر خود در جامعه متجلی میکنند وبا تبلیغ وتعلیم آن به دیگران انان را نیز  به عنوان روح متمثل نماز پرورش می دهند.....

واژه ایمان از ریشه امن وسر اطلاق ایمان بر عقید آن است که مومن اعتقاد خود را از ریب اظطراب وشک که افت اعتقاد است می رهاند وان را ایمن میکند. از این رو رسوخ واستقرار عقیده در قلب را ایمان گویند وبرای رسیدن به ان علم به تنهائی کافی نیست. گاهی انسان به چیزی عالم است ولی به آن مومن نیست.ا

  چند بار میرویم وبرمیگردیم  وتوضیح میدهیم وحرف میزنیم  میگویم خیلی از باور هائی که به خاطرشان در گیریم ممکن است واقعا درست نباشد می گویم باورهائی که در روح ما تغذیه شده اند  مشکل دارد وقتی این باور های غلط معیار سنجش نماز درست ازغلط میشوند ما ناامید میشویم.

هاجر از نمازش می گوید واینکه  خودمم می فهمم که نمازم قبول هست یا نه!  نماز درست؟ نماز غلط؟

فاطمه چشمهایش را ریز میکند وقتی عمیق فکر میکندبر این جمله تاکید میکند: حقیقت نماز را متمثل ساخته تکرار میکند( روح متمثل نماز) و چشمهایش را ریزتر میکند. نازی تمامان را وادار به فکر کردن میکند میگوید: توضیح دهید فاطمه می خواهد توضیح دهد که میگوید تو نه! بقیه.... به من به صغری نگاه میکند.. آشفته ام. مهیشکا

  خدایا الان کجا باید می بودم که نیستم  که اینگونه آشغته ام روزی جائی  کاملا اتفاقی پیمانه تنهائی ات  از من اضافه شده  اگر لیلایت نبوده ام  چرا  تمام اواز های مشرق ومغربی وجنوب دقیقا به من مربوط میشود؟ یادت می آید؟ نوشته بودم :شیراز چشمهای تو شاه داشت/ چراغ داشت/کردستان سینه ات کوه/ وعطر بوی شالیزار موهات کو؟

بلند می شوم. میروم کنار بخاری / روشن نیست. معصومه می گوید: چشمهایت قرمز است.سرم درد میکند.  برایت قرص...

 قرص نه معصومه! من تکلیف خودم را با هجوم این  ثانیه های سنگین بدون قرص می خواهم...

 رسیده ایم به بالغیب/  فاطمه گریز می زند از انفاق برای من میگوید : انفاق هزینه کردن آن چیزی است که متعلق به تو است وبا بخشیدن آن از تو کم میشود مثل انفاق مال/ انفاق جان/ انفاق قدرت... فاطمه بر انفاق قدرت تاکید میکند. می گویم انفاق محبت هم داریم؟  نازی می گوید:  اسمش دیگر محبت نیست با محبت چیزی از انسان کم نمیشود... فاطمه مجبور میشود تعریف استاد را از انفاق دوباره توضیح دهد. یادروایتی می افتم که یکی از مجریان تلویزیون  می گفت: .... گفت که برو از کار خیرت استغفار کن.

 هنوز ایستاده ام/ رسیده ایم به بقیمون. سه نوع ایستادن داریم.......سه نوع اقامه...... فاطمه توضیح میدهد/ فاطمه  شمرده شمرده وظریف توضیح میدهد/ کنار بخاری مینشینم.... از نکته هائی که از سخنرانی استاد نوشته توضیح میدهد.... کامل ودقیق

 ساعت 7 شب است/ یاد  شنبه سوالات پایان ترم که باید تحویل دهم/ نمره  میان ترم... درس فردا...

 فاطمه همچنان توضیح میدهد.... شنلم را می پوشم کیفم را برمی دارم.لیلا کجا؟  نمیکشم نازی! من کوچکم. ظرفیت ندارم. حالم خوب نیست... فاطمه میگوید: نگران نباش لیلا ما هم که میبینی.... او  دارد حرف میزند که با همه دست میدهم.  نازی میگوید: لیلا این باعث نشود کلاس ها را نیائی/ فقط میتوانم بگویم: نه!   خواهم آمد.

لیلا  الان تمام میشود/  فاطمه هنوز دارد به من دلداری میدهد... نه باید یروم.

 کفشهایم را که می پوشم کودک معصومه که تمام مدت غریبی میکرد به زبان خودش با من حرف میزند.... برایش شکلک میشوم سرک میشوم درون اتاق: آخر کلاس که خواستید دعا کنید اسم مرا جزء کسانی که اسمشان را می خوانید بیاورید.. نازی می خندد/ فاطمه دست تکان میدهد. من میروم....

جمعه هنوز  تمام نشده / اتوبان واوان به تهران تاریک است/ تمام درهای ماشینم را قفل میکنم...

 ضبط ماشین را روشن میکنم /موسیقی پائیز های طلائی وگریه.... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:25  توسط ليلي عزيزخاني  | 

کوه ها

کوه ها ورزشگاه هایی نیستند که بلند پروازی ام را در آنجا ارضا کنم بلکه مکان های مقدسی هستند که در آنجا اعمال مذهبی ام را به جا می آورم...من در کوه ها خلقت را جشن می گیرم و در سفر دوباره متولد می شوم.

آناتولی بوکریف

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:54  توسط سعيد افروزي  | 

برنامه چهار روزه اندیمشک

سلام به همه سیالانی ها! عیدتون مبارک!

هر سال فصل زمستون چند تا برنامه چند روزه در جنوب کشور داریم. شنبه و یکشنبه ۵و۶ دی ماه تعطیله ما هم بلیط قطار برای اندیمشک گرفتیم. بلیط رفت شب چهارشنبه دوم دی ماه و برگشت عصر شنبه ۵ دی است و ما انشا... ظهر یکشنبه تهران خواهیم بود. (برنامه چهار روزه خواهد بود.)برای حضور قطعی در برنامه میتونید تا روز شنبه ۲۸ آذر از طریق وبلاگ و ایمیل و یا موبایل اطلاع دهید البته از اونجائیکه تعداد بلیط محدود و دو کوپه است (۱۲ عدد) اولویت با اونائیکه زودتر هماهنگ نمایند. هزینه این برنامه بین ۳۵ تا ۴۰ هزارتومان تخمین زده میشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:27  توسط سعيد افروزي  | 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود.

 از هرطرف که رفتم  جز وحشتم نیفزود   

 پنج شبه  پنجم آذر هزار وسیصدوهشتاد وهشت/ گروه سیالان/ لاویج

   یک روز قبل هماهنگی با آژانس و و کشیدن ناز مدیر و  گرفتن مر خصی ساعتی و استرس وترافیک  و  رسیدن با تاخیر و  و هی میانبر زدن و از این خیابون به اون خیابان  زدن و موندن پشت ترافیک و مواجه شدن با قوانین جدید  مبدع پلیس هر چهار راه  و...غر زدن سر راننده آژانس و استرس واسترس واسترس برای اینکه پنج شنبه ساعت یک میدون انقلاب باشی .

  من دیر رسیدم مهیشکا/ ولی دیر رسیدن من هیچ اهمیتی نداشت/ ای بابا! خودت حدس بزن دیگه مهیشکا!

 برنامه سنگین بوده من خیلی  خسته ام. سعی کن یک سری چیز ها را ننوشته بخونی..

  ساعت 2:30 علی با راننده وخانم راننده و پسر عمه راننده. وپسر عموی راننده وخانم پسر خاله راننده وبچه های مهد کودک محله راننده  اومدن که گروه پانزده نفری سیالان رو ببرن لاویج.

  این اسمش تعهدی که یه راننده نسبت به سرویسی که قرار ارائه بده وبه خاطرش  حق الزحمه دریافت می کنه داره.

 مهیشکا یعنی اون با خودش فکر کرده بود که ما یه گروه 2 نفری  داریم می ریم سفر!  که اینهمه آدم با خودش آورده بود؟ ای بابا!

  ما  کوله پشتی هامون را  از جلو درخونه سعید ومیترا انداختیم رو دوشمون و راه افتادیم به سمت- بی آرتی_ انقلاب_ تهرانپارس_(تجربه این برنامه توفیق سوار شدن به بی ار تی _بی آرتی که تو این تهران تهران که میگن اینه؟ نصیمون شد)

 رفتیم ترمینال شرق(اینجا هم تا حالا نرفته بودم)  محدثه برام پیغام داده بود که کجائی؟  براش نوشتم لاویج محدثه عجب جائی ! کاش اومده بودی/ جات خالیه...

 کنار در ورودی ترمینال وسایلو گذاشتیم وبچه ها رفتن دنبال ماشین( بعضی از این راننده های مینی بوس که  خیلی ادمهای متعهدی بودن ونسبت به ما با اینهمه وسایل احساس تعهد میکردن هی می یومدن سراغمون که  ماشین با این شرایط که شما می خواین پیدا نمیشه وبیاین با این کرایه ای که ما میگیم راه بیافتیم بریم که داره دیر میشه....

 خلاصه با یه راننده ای که نمی دونستیم اون چه تعریفی از کار وتعهد واین حرفا داره قرار گذاشتیم به خاطر ترافیک و جاده ساعت یک شب بیاد انقلاب که بریم لاویج.

 خلاف جهت حرکت رفت سوار (بی آر تی)  شدیم برگشتیم خونه میترا وسعید. شام توسط علی ومحمد  تهیه شد.

  بعد شام یه جلسه معارفه ونظر خواهی واینکه یه حکمتی توش بوده که ما هنوز راهی نشدیم.

 مهیشکا حکمتی توش بوده   یعنی چی؟ ......

  علی یه سخنرانی مختصر مراحل هماهنگ شدن تدارکات و وسیله حمل ونقل واینها  با همراهی دستها ش وگونه های سرخ و..... ای بابا! مهیشکا!

 خلاصه علی غذا درست کرد سفره پهن کرد سفره جمع کرد  ظرفا  رو شست مهتابی های خراب خونه رو درست کرد شیر ظرف شوئی رو درست کرد. جارو برقی کشید.....

  قرار شد یکی دو ساعتی استراحت کنیم تا ساعت یک شب که راننده می یاد. منو میترا خوابمون نبرد.

 ساعت شد یک   بامداد/ زنگ زدیم  به موبایل راننده که ببینیم کجاست؟

 یه خانمه می گفت: دستگاه مشترک مورد نظرخاموش می باشد.

 اولش فکرکردیم که حالا نیم ساعت دیگه/یک ساعت دیگه/ ..... ای بابا مهیشکا!

 مهیشکا این آقای راننده با تعهد با این پولی که از ما بیعانه گرفته بود چی کار کرد؟

 ساعت دو نیم بامداد علی ومحمد دوباره رفتن ترمینال که یه ماشین دیگه..... ای بابا! مهیشکا!

 صیح از خواب بیدار شدیم  زنگ زدیم به موبایل راننده دیشب(خاموش بود)..... زنگ زدیم به هر جائی

 که میشد ماشین پیدا کرد...... نشد(این که این رانندها چه تعریفی  از کارشون دارن یه طرف قضیه است) اینکه (یه حکمتی توش بود.....)(قسمت نبود......) یه طرف دیگه قضیه.....

 حالا این وسط ما وخواست ما و سعی علی وبقیه بچه ها وبعضی از بچه ها که از راه دور اومده بودن را کجای  این قضایا میشه دید؟

 مهیشکا تو که دستات به اسمون میرسه ومفهوم خیلی از چیزا رو که من نمیفهمم رو میدونی بگو  این که یه اتفاقی علی رغم تلاش ها وبرنامه ریزی های تو انجام نمیشه مفهومش چیه؟ اینکه این راننده ها به بهشت میرن؟

..................................................................................................................................................................................

از طرف همه اعضای سیالان از میترا وسعید عزیز که یک روز کامل مهمونشون شدیم تشکر میکنم.  

........................................................................................................................................................................

اعضای شرکت کننده در مهمانی : سعید/ میترا/ لیلا/ مهدی/ اسحاق/از تهران_ محمد وفردین وهما وحجت از کرج/ شراره وعمید از همدان/ فاروق از نقده/ سمیه ورضااز مشهد/ علی از آمریکا

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:59  توسط ليلي عزيزخاني  | 

محاکمه در خیابان

از سطح خیابان های تهران اگر فاصله بگیرید واز ارتفاعی بلندتر  نظاره گر این خیابان ها باشید

  خطوط موازی سپیدی می بینید که مابین آنها ماشینهائی در حرکتند.  از بالا که نگاه میکنید سقف تمام این ماشین ها شبیه هم اند. وآدمهای درون آنها اصلا به چشم  نمی آیند.اما از سطح خیابان های تهران مدل ها ورنگها وحتی سرنشین های این ماشینها  قابل قیاس وتمایزند.

 بعضی از این ماشین ها گل زده وتزئین شده حامل سرنشینی است که  از تصور زیبائی عروسش از پشت گوشی تلفن بوسه می فرستد ورقصان وشادان میرود که ناگهان! بببببنگ.

  درون این ماشین ها مرد هائی هستند که راننده آژانس اند که از شدت بیماری همسر وتنهائی وخلا خودشان پناه می برند  به دختری که عاقبت مجبور میشوند به او بگویند خداحافظ بچه!

  درون این ماشین ها مردهائی هستند که درست روز عروسی شان  می روند سراغ گذشته معشوقه شان و مردهائی هم که اصلا نه درخیابان ونه در این ماشینها هستند آنها در تعمیر گاه هائی مشغولند که  از ترس مخابره اخبار مربوط به عروس تلفنشان را قطع میکنند وخودشان را مشغول تعمیر ماشین جلوه میدهند وبا لبهائی کبود از زنده کردن دوباره غیرت مرد ایرانی سخن می گویند.

  ومردهائی هم هستند که در خیابان وناگهان سوار ماشین میشوند آنها از شدت حسودی زندگی دیگران وحشی میشوند ومی افتند به جان زندگی دیگران. دلار می دزدند(سیاه) وادم میکشند(سیاه) وفرار میکنن(سیاه) که ناگهان بببببنگ.

 مردی که درست روز عروسی اش کارش میکشد به محاکمه در خیابان گفت : وقتی که قلبت را باختی دیگر تا آخر عمرت چیزی را نخواهی برد . وگریه میکند. سپید.

 محاکمه در خیابان سیاه وسپید است. در بعضی از صحنه ها فیلم سیاه سیاه میشود. مردی که سیاه شده است میگوید: زنی که به خاطر پول مرا رها کرد برای قلب تو هم هیچ گهی نخواهد خورد ومی افتد به روی زمین(سپید) میگوید دعا کن  که زنده نمانم وگرنه کاری میکنم که غیرت مرد ایرانی.......

 در ذهنم تکرار میشود غیرت مرد ایرانی/ غیرت مرد ایرانی.... این فضا ی خاص ساخت واین دیالوگهائی  که اصرار بر زنده نگه داشتن ارز شها ورفاقت ها وخصائل  نیکوی انسانیت است مخصوص آقای کیمیائی است.

  دیالوگ حامد بهداد وپولاد کیمیائی در  کار واش ( با خودم فکر میکنم آدم همین دوره اند؟

  این ماشین هائی که  از بالا شبیه هم اند . حامل آدمهائی هستند که شبیه هم نیستند وسرنوشتشان جائی دوربه  هم نزدیک میشوند. در اطراف بیابان های فرودگاه امام. اصرار امیر برای فهمیدن واقعیت وطفره رفتن عبد.

  نمی فهمم  چگونه میشود  که امیر بی خیال میشود و سر خوش از بی گناهی معشوقه اش میرود که ناگهان بببببنگ!

 از تمام فیلم صحنه ای که در ذهنم  می ماند  لحظه نگاه کردن به فیلم تولد توسط محمد رضا فروتن است.

ناگهان گریه میکند و ببببببنگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:47  توسط ليلي عزيزخاني  | 

مقایسه

   موضوع سرماخوردگی و داستان های مربوط به اون  از مسائلی که این روزا   انرژی وحجم زیادی رو به خودش اختصاص داده. مخصوصا تو مدرسه که  تو دو هفته گذشته تعداد غائبین کلاسامو حتی به  پنجاه درصد رسوند.

  حالا شما در نظر بگیر تو یک کلاس  که نصفشون غایبن واون نصفه بقیه هم که حاضرن با ماسک وسر وصورت ورم کرده وچشمهای  سرخ واهنگ سرفه گلو هاشون کلاس رو همراهی میکنن.   وظیفه ات این باشه که ریاضی اونم مبحث حد رو تدریس کنی.

   خوش به حال بچه ها  است  مریض بودن وغیبت این جلسه دلیلی برای عدم انجام تکالیف وامتحان جلسه بعد. فقط خدا می دونه که این روند کاملا خطی واموزش وپرورش ما قرار که کدوم آینده رو برای این مملکت ورق بزنه.

به هر حال درگیر بودن تو این فضای بیماری منو وادار کرد که تو دو هفته  گذشته دوبار برم دکتر.

 اونچه که میخوام درباره اش بنویسم یکی اینه که:

  هر دو دکتر تو تجویز دارو هاشون یه روش بیشتر نداشتن:

 دکتر اول: سر تو بگیر پائین. چشمات درد میگیره؟ سلفه کن!  بزارفشارتو بگیرم / خوب برو اتاق بغل دستی سرم بزن. به طوری

که تو یک ساعتی که من زیر سرم بودم اتاق که جا نداشت هیج به صف طویل از بیمار هائی که منتظر بودن پشت اتاق تشکیل شده بود.

 دکتر دوم: چی شده: چرا اومدی دکتر؟  خوب برو این دارو ها رو بگیر(داروها: آمپول قطعا دیکلو دگزا و...) سه روز باید استراحت کنی _ برات گواهی بنویسم؟

  صف آمپول زنی جا نداشت از بسکه شلوغ بود.  

  دوم این که

 منتظر موندن توی اتاق انتظار مطب ورفت وامد ادمهای متفاوت و   تفاوت عکس العمل ورفتار آدمها  وقتی تو موقعیتهای متفاوت قرار میگیرن.

              مقایسه 1

 اتاق انتظار مطب دکتر عامری (منشی: یه خانم با صورت گرد وعینک ته استکانی / کاملا خونسرد)

  صدای داد  وبیداد یه دختر بچه  از اتاق آمپول زنی( ماااااااااااامان. مامان کمک. خدایا کمکم کن. نههههههههه

  من نمیزنم. من آمپول نمیزنم... مامان ترو خدا . بابا نزار به من آمپول بزنن.

  صدای مامان: حرف نزن سارا. ساکت شو. درد نداره که. خجالت بکش. دختر گنده. هی بهت گفتم لباس بپوش. گوش نکردی دیدی حالا. درد نداره که. بخواب.

 صدای بابا: بخواب بابا/ بخواب سارا درد نداره دیدی برات باد کنک خریدم امپول بزنی زود خوب میشی

  صدای جیغ های بنفش سارا/ صدای التماس  سارا/ صداد غرو لند مادرش .... وصفی که منتظرن سارا رضایت بده

  ونوبت اونا بشه. 5 دقیقه با همین شرایط.  صدای فریاد امپول زن/ بخواب ببینم. مادرش بره بیرون/ باباش بره بیرون سارا: مامان نرو.. ترو خداااااااااااااااا.

  فریاد بابا: خفه شو/ بخواب عوضی( توجه: پدر 38 ساله به دختر 3 ساله میگه عوضی)

 مامان خطاب به پدر: تو خودتو ناراحت نکن. برو بیرون. سارا: اگه بمیری اگه بمونی باید این آمپول رو بزنی.

  یه مرد  تقریبا 38 ساله با سر وصورت افروخته ویه شکم گنده با حرص در حالی که محکم قدم برمی داشت اومد از سالن رد شدو رفت بیرون.

..............................................................................

  کنار من یه پدر مادر وبا یه پسر بچه تقریبا 8 ساله که بچه  رو اوردن دکتر.

 بچه رو پدر: آمپولش درد داره؟ مادرش: خوب که چی؟ می ترسی؟ آمپول ترس داره؟ خجالت بکش

( مادر: یه خانم چادری قد بلند. پدر: بیین پسر گلم امپول باعث میشه که خیلی زود خوب بشی تازه دکتر  که هنوز به تو آمپول نداده. پسر:  مامان دستشوئی دارم. مادر: لازم نکرده داره نوبتمون میشه. پسر بلند میشه در دستشوئی باز میکنه  می ره  داخل دستشوئی.  پدر با ارامی بلند  میشه  وپشت سر پسر می ره تو دستشوئی مادر  هم دنبالشون بچه رو از دستشوئی  میکشه بیرون. کثیف/ اینجا کثیف. بچه: خوب دسشوئی ام داره میریزه. بابا مگه زور. دوباره بچه می ره دسشوئی. اسمش صادق بود.)

  گفتم بخواب.... گریه گریه گریه وجیغ سارا.  مامان: گفتم که باید این امپولو بزنی.

 مطب ساکت میشه: به دختر بچه خپل با شلوار صورتی وکاپشن آبی در حالی که بادکنک بزرگ تو دستشه  وداره دماغشو بالا میکشه می یاد ورد میشه. پشت سرش مادرش: به ما نگاه میکرد وسرشو تکون میداد. پدرش از در ورودی داد میزد: تموم شد؟ فکر کنم خودشم از آمپول می ترسید.

   بعدش صادق رفت پیش دکتر/ بهش آمپول داد.  منو صادق با هم تو صف آمپول زنی بودیم.

 مقایسه 2

یه پدر ومادر وبچه که معلوم بود مسافر بودن با هم اومده بودن دکتر و قبل از ما داشتن آمپول میزدن.

 پدر سرشو با یه روسری بنفش بسته بود. پیر وکثیف ومریض بود. به بچه ومادر گفت من آمپولمو زدم میرم تو ماشین بخوابم تا شما بیاین. ورفت

  مادر رفت که بهش سرم وصل کنن. ( یه مانتو مشکی_ روسری مشکی_ کاپشن مردونه کرم وطوسی تنش بود)

  بچه که حدودا هفت هشت ساله بود تو مطب این ور اون ور می دوئید وآتیش میسوزتد. از کنار هر کس که رد میشد محکم خودشو بهش میکوبید. چشماش نیمه باز بود حالت چشماش وچهره اش اینطوری بود.

  آمپول زنه داد زد که بیا بخواب بچه/ سریع رفت رو تخت وخوابید:  صدای غش غش خنده تو کل مطب پیچیده بود.

  انگار داشت بازی میکرد انگار اومده بود شهر بازی. امپول زن ازش میپرسید اسمت چیه: از شدن خنده نمی تونست جواب بده.

مقایسه 3

صادق: بابا داره میخنده؟ مگه آمپول نمیزنه؟  مامان صادق: یاد بگیر/ یاد بگیر. از تو هم کوچیکتر.

 چشمای صادق پر از اشک: بابا کمکم کن. تو هم با  من می یای تو؟ آره پسرم. بیا کنارم وایسا دستمو محکم بگیر / باشه

  باشه پسرم. بابای صادق: با دو تا دستاش صورت صادق گرفته وتو چشماش نگاه میکنه: ببین صادق تو چشماتو میبندی

  حالا ببند. صادق چشماشو میبند.

   آروم میگی 1_ بعد 2 _ بعد 3 تموم میشه. به همین سادگی. بابا اگه تا پنج تا هم باشه عیب نداره. بیا تمرین کنیم

 1_2 نه صادق باید با سرعت کمتری بشماری. ییییییک_دووووو. مامان صادق: عصبانی: خوب دیگه حالا یه امپول میخوای بزنی ها.

 تمام مدتی که پدر صادق با آرامش به صادق کمک میکرد رفتار مادرش همین بود وپدر بی توجه وبدون اعتراض به مادر هوای صادق رو داشت.

  نوبت صادق شد.

  زد زیر گریه. مادرش عصبانی: ساکت ساکت از بیرون در داد می زد.

 پدرش اروم رفت داخل اتاق. آمپول زن کلافه: پدرش بر بیرون. صادق بابا ترو خداکمکم کن. پدر: صادق یادت رفت بشماری

  سر پسرشو محکم گرفته بود:

  صادق: بسم الله الرحمن الرحیم

      یییییییییییییک/ دووووووووووووووو

تموم شد. دیدی تموم شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:23  توسط ليلي عزيزخاني  | 

لاویج

سلام به همه سیالانیها! با توجه به برنامه شش ماه دوم انشا... در تاریخ 21 و 22 آبان برنامه دوروزه خواهیم داشت. این برنامه با توجه به شرایط آب و هوایی و همچنین شرکت کنندگان تنظیم خواهد شد. نمی دونم کدوم یک از شما تا حالا به روستای لاویج رفتین؟ این روستا در نزدیکی شهر آمل و منطقه چمستان در دامنه شمالی البرز قرار گرفته که علاوه بر مناطق زیبا دارای چشمه آبگرم نیز می باشد.

 

ضمنا اگر شرایط برای برنامه دوروزه مهیا نباشد برنامه یکروزه صعود به یکی از قله های شمال تهران و یا لواسان را در روز جمعه 22 آبان خواهیم داشت. جهت حضور در برنامه و یا اطلاع از جزئیات برنامه میتونید تا روز شنبه 16 آبان از طریق ایمیل/تلفن و یا همین وبلاگ اقدام نمائید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:14  توسط سعيد افروزي  | 

آلبوم خاطرات گروه1

 سلام و خسته نباشید به همه همنوردان سیالانی!

چند سالیکه از تشکیل گروه کوهنوردی ما میگذره. توی این مدت بچه های زیادی تو برنامه ها اومدن و تا مدتی پایه ثابت گروه بودن که در حال حاضر تعداد زیادی از اونا به دلایل مختلف (ازدواج/سربازی/سفر...)از گروه و شاید بهتر بگم از کوهنوردی و طبیعت دور شدن که جای همشون توی برنامه ها خالیه. رو این حساب تصمیم گرفتم که طی چند پست از طریق عکسای قدیمی و جدید برنامه ها با هم مروری بر خاطرات گذشته داشته باشیم.به امید اینکه روزی همه در کنار هم باشیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:6  توسط سعيد افروزي  | 

سیب دزدی

   از روستای کرد کوه   واقع در مراغه  تا نزدیک چند تا کوهی که دیگه کوهنوردی شکل جدی به خودش گرفت ومن تقریبا مردم از تشنگی  پر از باغ های سیب !مهیشکا!

  باور کردن این منظره ها مثل تصوری که نمیشه از بهشت داشت برام غیر ممکن بود. 

 از داخل قطار و راه اهن مراغه که سوار ماشین شدیم  تا نزدیکی روستا جسته وگریخته این منظره ها  رو از دور میدیدیم  و من فکر میکردم از اون لذت هااست که هم دور وهم باید ازش رد شد. به میترا گفتم آرزو دارم یکی از این سیبا رو بچینم وبعد طوری بهش گاز بزنم که داد سیب در بیاد.

  این آرزو خیلی زود محقق شد( قدرت خدا)  من2 تا سیب دزدیدم! مهیشکا!

 ((تو به من خندیدی

 ونمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیم....))

 آره درست حدس زدی/ بلافاصله بعدش هم  این شعر رو خوندم.

 .................................................................................

سیب اول رو از یک درختی چیدم که اتفاقا سگ نگهبان باغ هم چند قدم اون طرف تر نشسته بود.

فقط نگاهم کرد. همین.  بعد از  من محدثه هم یه سیب دزدید. خیلی کیف داشت /مهیشکا/ خیلی زیاد. خیلی خوشمزه یود/ فقط کافی بود سیب رو  بکشی گوشه روسری یا لباست عین نور خوشید می درخشید.

وقتی بهش گاز میزدی تو دهنت آب میشد/  وهنگام جذب شدن به سلولهای بدنت مدام میخندید.

 خلاصه اینکه بهشت خیلی جای خوبیه/ مهیشکا/ارزش داره به خاطرش آدم تلاش بیشتری کنه/ ارزش داره به خاطرش انسان بمونی....

 ..................................................................

سیب دومرو از صاحبش اجازه گرفتم وچیدم یه دونه برا ی خودم وعبدالله/ یه دونه برای زهره که باعلی نصفش کرد.  این صاحب مهربون باغ یه عالمه سیب داد به اقای کاویانی که  داخل چفیه اش گذاشت و تمام راه از خودش واقای میرزائی پذیرائی کردند ونزدیک کوه هم بین همه بچه  ها پخشش کرد. یه دونه هم به من رسید.

 سیب سوم رو  از یه درختی چیدم که سرش رو از حصار باغ بیرون آورده بود وبه من  میخندید تقصیر خودش بود به خدا/ وقتی چیدمش آقای کاویانی گفت  اگه سیب می خوای من تو چفیه ام دارم. ممکنه صاحب باغ راضی نباشه/ گفتم نه! می خوام خودم بچینم. فقط یه دونه .صاحب باغ راضی. چون هم شاخه از باغ بیرونه هم من میخوام  بخورمش نمی خوام با خودم ببرمش. میگن وقتی از کنار یه باغ رد میشی اگه به اندازه  اینکه فقط بخوری با خودت نبری ایراد نداره.  منم که فقط یه دونه برای  خوردن چیدم پس ایراد نداره. تازه این ادامه همون باغیه که از صاحبش اجازه گرفتیم .شاید اصلا مال همون باشه/ اونم که راضیه. P آنگاهQ

 اقای کاویانی گفت این کلاه شرعی.

آره مهیشکا؟ کلاه شرعی؟  میرم جهنم؟

 ((بعدش به این فکر کردم لابد همه مجرما مثل من توجیح دارن واسه کاری که نباید میکردن))

 

به هر حال اون موقع لذت چیدن سیبی که چیدنش به هیج کجای دنیا بر نمی خورد ولی کلی به من اضافه میکرد  به طوری که حالا بعد از دو هفته از یاد اوری اش غرق در لذت میشم رو با هیچ شرع ومذهبی قیاس نکردم.  حتی حاضر بودم سیب رو بچینم  وبعد دنبال صاحب باغ بگردم وبا شرط او بر رضایت به شرط ازدواج با دختر خوره ای وکچل وکور ...... موافقت کنم( تو باور نکن. هی بخند!)

 پنج شنبه شب وقتی راجع به خطا ها ونظراتی که در سفر داشتیم دور هم جمع شده بودیم  وبه یکی از بچه هاکه تک روی کرده بود وحرف جلودار رو گوش نکرده بود ایراد گرفته شد.گفتم: چقدر پسر بدی بودی؟ گفت: حسی که اون موقع داشتم این بود که باید میرفتم.( قبول داشت که اشتباه کرده ولی پشیمون نبود. من میفهمیدمش)  مهیشکا می تونی حدس بزنی که اون آدم کی بود؟ (هی بخند!)

 

 مهیشکا!

من سیبی که از اقای کاویانی گرفتم رو  گذاشتم تو کوله پشتی ام  برای مادرم اوردم. وقتی سیب رو به مادرم دادم نیم ساعتی بود که داشتم گزارش سفر وباغ های سیب رو براش تعریف میکردم . تمام مدت سیب تو دست مادرم بود. نگا هش میکرد  و

میگفت: الله اکبر/ الله اکبر.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:42  توسط ليلي عزيزخاني  | 

صعود به قله سهند

خدا رو شکر این برنامه هم به خوبی اجرا شد. مثل همیشه جای همه اونایی که نبودن خالی بود. ما  سه شنبه شب ۲۱ مهر ۸۸ ساعت ۱۰:۱۰ از راه آهن تهران به سمت مراغه حرکت کردیم. دو کوپه داشتیم و تعدادمون ۱۱ نفر بود که البته ۲ تا از بچه ها از ایستگاه کرج سوار قطار شدن. ساعت ۹:۳۰ صبح چهارشنبه به مراغه رسیدیم در ایستگاه راه آهن فاروق یکی از دوستای سعید به جمع ما پیوست که زحمت زیادی هم برای برنامه کشید. از راه آهن مراغه با یک مینی بوس عازم روستای کرده ده شدیم که ابتدای مسیر حرکت ما به سمت قله سهند بود. مسیر مراغه تا کرده ده از بین باغهای سیب می گذشت. حدود ساعت ۱۰:۳۰ به روستا رسیده و پس از تقسیم وسایل گروه در دره شمالی ده به سوی پناهگاه زیر قله های سهند و جام حرکت کردیم.توی مسیر اهالی ده به گروه سیب دادند . چه سیبهای خوشمزه ای   البته اهالی میگفتن که تمامی این سیبها صادراتیه و برای مصرف داخل کشور نیست! حدود ساعت ۴ به پناهگاه رسیدیم بعد از یک ته بندی (قبل از نهار! البته آخرش نفهمیدیم کی نهار خوردیم) و صحبت و مشورت تصمیم به صعود شبانه قله و ماندن تعدای از بچه ها در پناهگاه شد. در شبی سرد و پرستاره گروه موفق به صعود قله و کسب تجربه های با ارزش مربوط به صعودهای شبانه شد. و خوردن چای و سوپ داغ که توسط بچه های پایین آماده شده بود عالی بود .  روز بعد یعنی ۲۳ مهر با یک نیسان از پناهگاه به سمت کرده ده و مراغه حرکت کردیم و از اونجا به میاندوآب و مهاباد رفتیم. در مهاباد با هماهنگی که سعید از قبل با آقای حسین زاده نماینده انجمن کوهنوردان مهاباد انجام داده بود سالن تربیت بدنی مهاباد برا ی اسکان شبانه در اختیار گروه قرار داده شد. در مهاباد گروه با استقبال گرم آقای حسین زاده و خانواده ایشان و نهاری مفصل که بعد از یک پیاده روی و صعود شبانه بی نظیر بود. روبرو شد (باز هم از طرف تمام بچه های گروه از آقای حسین زاده تشکر میکنم). بعد از ظهر هم سری به بازار مهاباد زدیم . جمعه هم تا ظهر در مهاباد بودیم و از اونجا با خداحافظی از فاروق راهی ایستگاه راه آهن مراغه شدیم. ساعت حرکت قطار از مراغه به تهران ۴:۵۰ عصر جمعه ۲۴ مهر بود که حدود ساعت ۵ صبح روز شنبه به تهران رسیدیم البته با ۲ ساعت تاخیر .

هزینه برنامه نفری : ۳۵۰۰۰ تومان

شرکت کنندگان: سعید افروزی- میترا حاتمی- محدثه پورولی- لیلا عزیز خانی- زهره   -فاطمه موسوی- علی سلطانی- علی  - مهدی میرزایی- عبدا...گیوه چی- حمیدرضا کاویانی- فاروق حلاج

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:8  توسط سعيد افروزي  | 

سکون سخن می گوید

 

  عجیبی عطیه/ عجیب

  می خواهم از تو بنویسم / نمی توانم

  می خواهم از سهند بنویسم /نمی توانم

  می خواهم از انبوه درختان سیب/ از میاندوآب/ از ملکان/ از سرزمین خوشه های طلائی/ از شال طلائی عروس کردی که که برایش با سرو وضعی خسته/ کثیف/ پشت کوهی ایستادیم و  خوشحالی کردیم  واو حتی نگاهمان  هم نکرد/ از داماد که خوشحال بود/ از تو که(( شده ای داماد عاشقی که عاشقانه ندارد)) بنویسم

  می خواهم / اما نمی توانم...

از این همه تضاد رها /نمیشوم/ عطیه/ از شدت سر در گمی وناچاری دو بار گریسته ام.

 یکبار شب جمعه مورخ  بیست وسه/ هفت/ هشتاد وهشت در خوابگاه تربیت بدنی مهاباد

 یکبارروز جمعه مورخ بیست وچهار/هفت/ هشتاد وهشت درون ماشینی که ما را از مهاباد  به مراغه می برد.

  عجیب نیست عطیه؟

  اینکه تصور دیدار تورا هر جائی عطیه / هر جائی/ به خدا هر جائی به غیر از سهند ومهاباد نفس میکشیدم وتو ناگهان از پشت  ستاره های آسمان سهند سر زدی.

 سر زده امدی/ مثل همیشگی هایت/ ناگهان ظاهر میشوی و  هی پشت سر هم تکرار میکنی

   لیلا/ لیلا/

 تلفظ نام من از حفاظ لبهای تو / از لهجه شیرین عسل/ از عسل لبهایت/ از مراغه از عسل/ از صابون/ از راه آهن مراغه/ از کوپه ما/ از قطار / از خانواده حسین زاده/ از چشم های بی نهایت درشت دیاکو و سرخی گونه هایش وقتی مادرش او را به ما معرفی میکرد واز خاطرات علم کوه رفتن او باغرور یاد میکرد/ از باغ های سیب/ از خستگی/ از تشنه ماندن/ از سرما/ از پناهگاه که خانه ما بود/ از مسافرانی که دیر بازگشتند/ ازبازار/ از قله قله ستاره های چشمهایت....... چگونه عبور کنم از این همه ثانیه های  ناب؟

 اخر چگونه عبور کرده ام ا ز آن دره وقتی که خستگی و تشنگی امانم را بریده بود . من عقب مانده بودم و عقب دار در  سکوت همراهی ام میکرد.

 اخر چکونه به زبان بیاورم سکوت محض حاکم بر فضای دره را که با نفس های من آمیخته بود وتمام روحم را صیقل داد.  اری سکون سخن میگوید.

  میگوید در اعماق زمین جائی  هست برای تو کنار گذاشته ام از هرچه لباس کوه گرمتر از هرچه کفش  کوه اصل تر.

 میگوید که اگر بخواهی می توانم تو راریشه یک کوه کنم/ بزرگ شوی/ رشد کنی/ ارتفاعاتت بشود  محل  معاشقه پروردگار با صورت های سوخته وترک ترک شده کوهنوردهائی که می روند از ارتفاعی بلندتر  شاهد رفت و امد  انبوه ثانیه ها باشند.

 تو را برای خودت می خواهم عطیه. برای همین است  که یادت را مثل  مهر متبرک جانمازم می بوسم وراهی ات میکنم  به امید ظهور دوباره ات از اعماق ثانیه ها.

  عطیه/ عطیه/ عطیهههههههههههههههههههههههههههه

...........................................................................................................

((... اینها عجیب نیست

 عجیب منم

 که از خاکستر سینه ات

 اغشته به بوی شاعران باستان

 برخاستم روزی

 عاقبت

 وقلب ثانیه ها را بشکافتم

قلب دیگری داشت

آن را هم شکافتم

آنهم قلب دیگری

 و... در تمام ثانیه های بی تو بودن هوار کشیدم/ هوار...))

شعر اخر از علیرضا پور مسلمی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:39  توسط ليلي عزيزخاني  | 

عضویت در گروه

اعضای گروه سیالان می تونید در گروه اینترنتی سیالان عضو شده و اخبار و مطالب کوهنوردی و جالب رو به صورت ایمیل دریافت کنید. آدرس گروه:

http://sports.groups.yahoo.com/group/Siyalan-Climber/

از اعضا هم تقاضا می شود مطالب خواندنی و جالب به خصوص در مورد کوهنوردی و برنامه های گروه را به این گروه اینترنتی ایمیل کنید.

با تشکر

موفق و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:42  توسط سعيد افروزي  | 

قله سهند

سلام! انشا... که حال همگی خوب باشه. بالاخره به اولین تعطیلیه نیمه دوم سال ۸۸ داریم می رسیم. طبق تقویم گروه در این تاریخ انشا... یک برنامه ۳ روزه خواهیم داشت. از اونجائیکه چهارشنبه ۲۲ مهر تعطیلیه ما برای شب سه شنبه ۲۱ مهر  بلیط قطار  مراغه رو گرفتیم  که صبح زود اونجا باشیم. انشا... بعد از صعود به قله سهند دیداری از شهر مراغه و مهاباد نیز خواهیم داشت. بلیط برگشتمونم عصر روز جمعه ۲۴ مهر است که صبح زود برای شروع یک هفته کاری دیگه تهران باشیم. برای اطلاع بیشتر از جزئیات برنامه و همچنین اعلام آمادگی جهت حضور در اون میتونید تاروز شنبه ۱۸ مهر از طریق تلفن ایمیل یا همین وبلاگ اقدام نمائید. (تعداد بلیط قطار محدوده پس اولیت با اونائیکه قبل از پرشدن ظرفیت خبر بدن.)

به امید دیدار

 

سهند نام قله‌ای در جنوب شهر تبريز، استان آذربایجان شرقی ایران است.

رشته کوه سهند به عنوان عروس کوهستانهای ایران مشهور است . دامنه های سر سبز و چشمه های روان آن بسیار دل نواز هستند . این رشته کوه در شمال مراغه واقع بوده و بلندترین قله آن جام نام دارد . سهند و جام دو قله به هم چسبیده این رشته کوه می باشند.چشمه ای در قله این کوه وجود دارد که تقدس خاصی برای آن قائلند.

سهند در باورهای آيينی اسطوره شناسی جايگاه برجسته‌ای دارد، به نظر برخی از محققان كوه سهند همان كوه اسنوند است كه در اوستا آمده و زرتشت در آنجا با الهه آبها گفتگو كرده است. سهند رشته‌ای از جبال البرز است كه در شمال مراغه و از غرب به شرق كشيده شده و بلندترين قله آن 3710 متر ارتفاع دارد.

قسمت اعظم سهند در سال پوشيده از برف است. دامنه‌هاي سهند در طول سال پوشيده از گل و ريحان و لاله واژگون بوده و اين امر جلوه‌های بديعی از طبيعت را در برابر چشمتک گردشگران به تماشا می‌گذارد.


مشخصات کوه :

ارتفاع : ۳۷۰۷ متر

مکان : شمال غربی ایران

ارتفاع نسبی : ۱۸۲۶ متر

گونه : آتشفشانی مطبق

آخرین فوران : ناآشکار، احتمالا دوران هولوسن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:43  توسط سعيد افروزي  | 

برنامه آخره هفته

سلام. اگه به برنامه شش ماه دوم نگاه کنیم (البته اگه!!) آخره این هفته یعنی روز جمعه ۱۰ مهر برنامه یکروزه داریم اما به دلایلی تصمیم بر این شده که انشا... برنامه یک و نیم روزه بشه یعنی از عصر پنج شنبه عصر باشه تا عصر جمعه. (انشا... شب مونی داشته باشیم.) برای اطلاع گرفتن از جزئیات برنامه از طریق تلفن یا ایمیل اقدام کنید. (قرار حدود ساعت ۴ یا ۵ عصر روز پنج شنبه خواهد بود.)
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:34  توسط سعيد افروزي  | 

برنامه روز عيد فطر

سلام به همه، عيدتون مبارك!

بالاخره روز شنبه اعلام شد كه يكشنبه روز عيده، البته كمي دير!!! طبق قرار قبليمون برنامه يكروزه شد. يك تعداد از بچه‌ها كه قبل از اعلام عيد تماس داشتند، برنامه اين شد كه هر موقع حتي وقت سحر يا صبح هم اعلام كردند كه يكشنبه عيده، قرارمون بشه ميدان دركه. از هر چي بگذريم واقعا نميشه از هواي خوب اين روزا گذشت. داره پائيز مي‌ايد. به نظر من پائيز زيباترين فصله. با كلي دردسر رسيديم ميدونه دركه خانم بختياري زودتر از وقت قرار رسيده بود. علي سلطاني و خانم موسويم سر وقت اومدن ولي بازم اين كاتب!!! البته اين بار خداييش خيلي دير نويمد. واقعا بازم نميشه از هواي عالي اون لحظات نگم. اولش مي خواستيم برنامه رو عوض كنيم و بريم جائيكه كه ميدونستيم چند تا درخت گردوي پربار داره ولي از اونجا كه قبلش با اسد (كه تو راه كرمانشاه به تهران بود) و علي انوري هماهنگ شده بود كه ميريم كارا و احتمال داديم كه يه وقت اينا هم بيان تصميم بر اين شد كه از گردو بگذريم و سر قراره قبليمون باشيم. مسير كارا و خود جنگل خيلي خلوت بود برعكس اون چيزي كه انتظار داشتيم! توي راهم كلي هيزم براي آتيش برداشتيم. تا حالا اين موقع سال اين منطقه نرفته بوديم. (اكثرا زمستون رفته بوديم.) و بنا به اينكه خدا واسه هر كي روزي  كنار ميازره ما هم به سهم گردومون رسيديم و چقدر گردو!!! به قول ليلا آي خوريدم!!!! البته اين بار گردو نه سيب!، ماشا... علي سلطاني استاد زدن گردو با چوب بود مثل بارون گردو مي ريخت زمين. ديگه صبحانه و نهار و عصرونه گردو داشتيم تازه كلي ام با خودمون آورديم. برنامه ديروز جز گردو يه چيزه خيلي خوبم  داشت، اونم صحبتاي كاتب بود. كجايي مهرداد بيا ببين اين كاتب چشم تو رو دور ديده چيكارا كه نمي كنه!!! حيف كه به خاطر مهموني كه داشت (عيدي كه تازه دامادشون قرار بود بيارن) تنهايي زودتر برگشت و عصري ما تنها ناراحت از اين موضوع بويم كه اون با خودش گردو نبرد و ما هم مجبور شديم سهم اش و بين خودمون تقسيم كنيم. (چه اجباري!) هوا كم كم داشت تاريك ميشد كه برگشتيم. عيد خوبي بود و جاي اونائيكه نبودن خالي!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:28  توسط سعيد افروزي  | 

 

 

 به درک که غمگینیم/

  به درک که سیاه شده ایم در سیاه بازی  مردان کوچک ،

  در سیا هکاری چشمان زنان شیر ده

 به درک که

 راه نمیبرندمان به  خوشی/ به سر خوشی  /به هر انچه که مثلا خوشیم .

 به درک که آشفته ایم /

 ساز می زنیم

 ر/ر/دو /می/ ر/ دو/ ر/ سیاه

 سکوت/ سیاه

ر/دو/می /ر/دو/ر/ سیاه

سکوت /سیاه/

 دو / سی / ر/ دو/ سی/ دو

 سکوت /سیاه/  تار سل شکست

 به درک که تار سل شکست.

 به درک که چشمان تو سیاه بود. حالا قرمز شده/

 به درک که باران گرفته/ می بارد

 به درک که باران مرا میبرد/ میکشاندم به اردیبهشت/

  به آغازی که در ابتدا هیج نبود/ کلمه بود

  به پایانی که نبود/ به درک که پایانی در کار نبود/  به درک

  واصل میشویم/ به درکه / یک شنبه 29 شهریور هزارو سیصد وهشتاد و هشت.

  ما یا به کارا می رویم ویا به پلنگ چال  که پنجه هایش   پنچ خورشید ندارد که در دروغ و توهم رفت  وامد  این همه ثانیه سرگرم شویم. از تصور حضور غیاث الدین ها هم سرمان گیج میرود /دلمان می سوزد/

 اعلا حضرتا/ شما که اینقدر عرضه نداشتید  که در تشخیص درست از نادرست بازی نخورید چرا عمارتی به آن بزرگی ساختید که  از پس هر در در دیگری باشد برای فرار وآن عاقبت نوزدهم ماه رمضان/ در چنین روزی حضرت علی به خانه حضرت زینب رفت لابد از حجم سنگین ثانیه هائی که بر او خواهد گذشت هم حرفی بوده /شاید/

 ابن ملجم تکرار میشود او به تکثیر خود پرداخته بعضی را در عیان شمشیر بر فرق  میزند از پشت و بعضی را باپنبه سر می برد.

  رمضان تمام میشود.

  تابستان تما م میشود

 و

 ما به خزان می پیوندیم.

   غربت به محاصره ام پرداخته سارا/ نه تو ظهور میکنی  که بر جهت مبارزه هایم معنا دهی.

   ونه حتی اشاره ای از بوی تنت در انبوه این همه بارانی که می بارد/ عید ها بدون حضور تو

 می آیند ومیروند/  عید فطر هم امد/  من  تمام ثانیه های نبود تورا  مثل تمام ثانیه هائی که در رمضان از دستم رفت وبه عبادت نگذشت  رامحاسبه خواهم کرد ودست به دست اعضای خانواده ام خواهم چرخاند. تو را به ازای مصرف روزانه  گندم به ازای مصرف روزانه برنج به ازای روزی۸۶۰۰۰ ثانیه محاسبه خواهم کرد/ می خواهم دوباره از نوع آغازت کنم سارا/  اینبار  دایره وار/ اینبار لیلی تر از همیشه.........................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:24  توسط ليلي عزيزخاني  | 

برنامه یکروزه در روز عید فطر

سلام به همه سیالانی ها!

امیدوارم که از ماه مبارک رمضان نهایت استفاده رو کرده باشید. راستش میخواستیم  آخر این هفته یعنی روز پنج شنبه هم یک برنامه شبانه دیگه داشته باشیم (پنج شنبه قبل از افطار بریم بالا و بعد از سحر برگردیم) ولی از اونجائیکه جمعه این هفته روز قدسه  و اکثر خیابونا صبح بسته میشن ممکنکه موقع برگشت از کوه با مشکل مواجه بشیم به همین خاطر تصمیم گرفتیم که جای این برنامه انشا...  اگر عید فطر روز یکشنبه ۲۹ شهریور باشه یک برنامه یکروز تو روز عید فطر  داشته باشیم. این برنامه به قصد پلنگچال یا کارا خواهد بود. اگه میخواید با گروه همراه بشید از طریق ایمیل یا وبلاگ و یا تلفن خبر داده و از جزئیات برنامه با خبر شوید.

به پیشنهاد یکی از بچه ها اگه تا شنبه ظهر قطعی مشخص شد که روز یکشنبه عید فطره می تونیم عصر روز شنبه ساعت ۶ تو میدان درکه قرار بزاریم و بریم بالا وسایل شب مونیم می بریم و افطار و شام که بالائیم شبم اونجا می خوابیم و فرداش یعنی روز یکشنبه برمیگردیم پائین البته این مشروطه به اینه که جمعه یا حداکثر تا ظهر شنبه مشخص بشه که عید یکشنبه است و اگه شنبه شب یا بعد از افطار مشخص بشه که عید یکشنبه است قرارمون میشه صبح یکشنبه میدان درکه.

لطفا اگه نظری در مورد نحوه و یا خود برنامه دارید و یا میخواهید تو برنامه باشید بگید. ممنون

به امید دیدار

موفق و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط سعيد افروزي  | 

سحری در کلکچال

 

 ما ده نفر برای افطار مهمون میترا وسعید بودیم . پنج شنبه دوازدهم شهریور هزاروسیصدوهشتاد وهشت/  کلک چال 

 ساعت حدودا شش بعد از ظهر بود که راه افتادیم اولش که تو ورودی پارک جمشیدیه منتظر سید بودیم

وبه وشوخی وخنده میگذروندیم هیچ نمیدونستم که قراریک ساعت بعد مفهوم واقعی تشنگی و  واموندن

 رو تجربه کنم.

...................................................................................................................................

قبلا به این موضوع فکر نکرده  بودم که مفهومی مثل تشنگی تا این حد درجه های متفاوتی می تونه داشته باشه( ولی مسلما هزار سال دیگه هم با این فهم ناقص نمیشه مفهوم تشنگی یک دختر بچه سه ساله ای  که قرار نیست بعدش افطار کنه وبا تو ارتفاعی بلندتر از ارتفاع معمولی به خوردن وگفتن وخندیدن وآتیش بازی مشغول بشه رو فهمید)

 نه/ نمیشه فهمید/ یا حتی بشه چند ثانیه بیشتر بهش فکر کرد/ تشنگی/گرما/جنگ/ اسیری نه / (کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ)

.........................................................................................................................................

یکبار دیگه هم وقتی دانشجوی همدان بودم با هم اتاقی هام افطار بردیم عباس آباد.اون موقع اینقدر سخت نبود

شایدم من جوونتر بودم. به هر حال چون مطمئن بودم که می ارزه با اینکه پنج شنبه خیلی پر مشغله ای رو گذرونده بودم تصمیم گرفتم برم.

یادمه اون موقع تمام راه برگشت رو دویدیم چون در خوابگاه بسته میشدو  وما توبیخ میشدیم((چه روزهائی گذشتند.وچه پرنده هائی در این روزها پر شدند/ بگو بخندد باز/ بگو همدان سراپا خنده  باشد// من پاهایم را باطولانی تاخت زدم/ ودیگر برایم مهم نیست/ که آدم های این عصر با چه ترکیبی عاشق میشوند))

.................................................................................................................................

 سید دیر کرد برای همین مجبور شدیم که ما حرکت کنیم و سعید ومحدثه وزهره منتظر موندند که سید بیاد.

بقیه با هم راه افتادیم وبعدش ما هم از هم جدا شدیم  منو نرگس عقب موندیم نرگسم رفت ومن عقبتر ازهمه موندم... با هر بدبختی بود افتان وخیزان به ایستگاه فوق ا لعاده رسیدیم.

 هوا کاملا تاریک شده بود میترا زودتر رفته بود که سفره افطار وپهن کنه/ زندگی سعید ومیترا کوه در کوهه

سعید از میترا تو کوه خواستگاری کرده/ ماه عسلشون هم تو کوه بوده/ همه مسافراتاشون هم تو کوه بوده/حالا مهمونییاشونم تو کوهه/

ما هم فامیلای کوهیشون هستیم/ از وقتی هم که با گروه آشنا شدیم شرکت کردن تو مجالس رسمی مثل کوه سخت شده/ خلاصه اینکه همینکه من ملحق شدم به گروه ونشستم ندا آومد که الله ووووووو اکبر/

هنوز سعید وسیدو محدثه وزهره  نرسیده بودن به فاصله نیم ساعت اوناهم رسیدن.آی خوردیم.....

بعد از نماز مغرب واعشا نیم ساعت بعد از افطار راه افتادیم بریم بالا/ خیلی بهتر از قبل بود. رسیدیم بالا زیر نور مهتاب مقیم شدیم.

...........................................................................................................................

اقامت مهتابیم پس از آخرین بار  حل شدن در مهتاب چشمهایت تکرار نشدنی مینمود/ تکرار شد.

 میدیدمت که در عبور بی پاسخ لحظه هائی که نفس نفس زنان آورده بودمشان  نشسته ای واز پنجره اتاقتادامه دادن  قصه را مرور میکنی.. ....گریه نکن لی لا/ گریه نکن / وگرنه داد میزنم)

.............................................................................................................................

 سحری که خوردیم  نماز که خواندیم راه افتادیم به سمت ارتفاع های پست تر.

 ساعت نه رسیدیم به ورودی جمشیدیه/ خسته/ برای اولین بار بود که تو عمرم بعد از یک شب نخوابیدن واون همه فعالیت تونستم با یک ساعت استراحت برم سر کلاس وتازه چقدر هم با استاد در مورد تفاوت دوست داشتن یک مرد ویک زن بحث کنم.

  خدایاااااااااااااا

(( انگشتهایم بزرگ شده اند

  بی تاب هم میشوند

 مثل سر سره بازی سر بازی

 چه سخت است همسایه/ واین میله های به طاق عمود.

 فاصله بدی است برای قشنگ))(( قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال وفکر کن......))

هشتاد وهشت سال فاصله کمی نبود

کشیدمت درد/ درخت/پنجره..............

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط ليلي عزيزخاني  | 

عکسهایی از برنامه افطاری کلکچال

برنامه افطاری ماه رمضان هم رفتیم جای اونایی که نیومدن خالی بود

این تعدادی از عکسهاست که عبداله برای گروه فرستاده. 

 




 


 

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:44  توسط سعيد افروزي  | 

از کندلوسی که نرفتم

 

آبان شوم/ بپیچم درون چادر نماز سپیدم/ بیاستم روبروی صفحه گسترده سجاده ام/  خیره شوم به اهداف متبرک جسم وذهنی که درون یک مهر خاکی خلاصه میشود/

بگویم  بزرگا مردا .

 اسفندیار زنده است.

 لیلی نیز.... و((لیلا نام تمام دختران زمین است. ))  

  عرفان نظرآ هاری عزیز تمام کلمات کتابت گریستنی است/سهیل  در مفهوم ووجود کلمه ای  که در شکستن انار دلها موجودیت میابد وبه سرعت تکثیر میشودپیچ میخورد وفکر میکند.

(( چندم آبان

نم نم باران

نم نمیگذاردم

 گم نشوم/ درون پیچ پیچ چادرت سیاه))

((نیست چشمت که میخواهد عاشق شود حالا....))

 حالا است که آتش شوم/ شعله بکشم  در تار  وپود کلبه چوبی تان /  از حظور شما پر بود (( و باد آمدو تمام رویا ها را باخود برد)).............................................

آشفته ام /کاوه/  درد از شقیقه هایم زبانه میکشد/ طاقت گریه های تو را ندارم /  طاقت دیدن نمایش موازی دو نماز/

طاقت خوابیدن درون قبرستان/ و یا لذت جستجو قبر خود در یک مسافرت چند روزه... (0 سهم من این است/ سهم من این است/  سهم من پنجره ای است که آویختن پرده ای ان را از من میگیرد))

 از کندلوسی که نرفتم/ باز میگردم/  نه از قبر آبان خبری بود ونه حتی شعر هائی که در کلبه چوبیتان تکرا ر میشد/

نه از سجاده آبان خبری بود ونه از لحظه لحظه هائی که تمامشان مال/ مال/ مال خودمان بود... پنجره/ دیوار/ ایوان/

تابلوهای نقاشی/ فانوسی که روزی برای خودمان بود. وتنهائی مان که قالی پا خورده ای نبود که در  ورودی هر خانه ای بشود پهنش کرد و به هر کسی تعارفش کرد ..

............................................................................................................................

 ابان شوم بپیچم درون چادر نماز سپیدم/ صبر کنم ماه رمضان شود/ سحر شود/ به پشت بام بروم/ منتظر اذان صبح بمانم/ بیائی/ بگوئی

الله وووووووووووووووووووووووووووو/ اکبر.

 خدا بزرگتر ازآن است که وصف شود/ بزرگتر از آنکه درون پشت بام خانه ما جا شود/

فلا اقسم به مواقع النجوم/ قسم به  لحظه نزول ستارگان/ وآن لحظه ای است بزرگ/  اگر بدانید

لذت اجرای نمایش دو نماز موازی/ کاسه سرم از سجده پر شود وتو در کنار/کنارم  به سجده رفته باشی/ دستهایم در  مفهوم قنوت به آسمان رفته  باشد  و تو از سر انگشتهایم  توت خورده باشی .

نه/ کاوه.... طاقت گریه های تو را ندارم. برمیگردم از کندلوس.....................................

ما خودما ن به اتفاق خودمان از کندلوسی که نرفتیم باز گشتیم. درون زندگی مدور همیشگی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:54  توسط ليلي عزيزخاني  | 

برنامه شش ماه دوم و دریاچه گهر (نگین زاگرس)

سلام. دیگه چیزی از تابستون نموده به همین سرعت شش ماه اول از سال ۱۳۸۸ طی شد. روزهای پایانی سال ۱۳۸۷ برای گروه یک برنامه ریزی شش ماه انجام دادیم و شکر خدا اکثر برنامه ها اجرا شد. اول اینکه از شما می خواهیم نظراتتون در مورد کل برنامه ها و یا هر کدام از برنامه ها بگید. چه تو برنامه هایی که بودین و چه برنامه هایی که نبودین و نقاط ضعف و قوت برنامه ها و گروه و بگید اینکار می تونه تو تنظیم نهایی برنامه شش ماه دوم خیلی کمکمون کنه. البته اینم بگیم که یک جدول بر اساس تعطیلای شش ماه دوم تنظیم شده تو این برنامه هم سعی بر اینه که هر ماه یک برنامه چند روزه و یک برنامه یکروزه خواهیم داشت که بعد از تنظیم نهایی روی وبلاگ قرار می دیم.

 دوم اینکه برنامه کندلوس آخرین برنامه شش ماه اول نبود و یک برنامه شبانه برای ماه مبارک رمضان داریم این برنامه احتمالا بعد از ظهر روز پنج شنبه۱۲ و یا ۲۶ شهریور در کلکچال (نزدیکای عصر از میدان تجریش یه قصد کلکچال خواهیم رفت. افطار در میانه های راه و شام در پناهگاه خواهیم بود و برگشتمون نیز در هنگام سحر خواهد بود. انشا...) است.

سوم اینکه در برنامه شش ماه دوم  اولین تعطیلی روز چهارشنبه ۲۲ مهر است و برنامه چند روزه گروه در مهرماه در این تاریخ و انشا... دریاچه زیبای گهر یا آبشار شوی که هر دو در استان لرستان هستند خواهد بود. با توجه به اطلاعات بدست آمده از رجا فایل بلیت قطار در این تاریخ تا اواخر این هفته باز خواهد شد. بنابراین اگه مایلید از جزئیات برنامه آگاه بشید یا توی  برنامه حضور داشته باشید می تونید طی این چند روز از طریق وبلاگ یا تلفن تماس بگیرد چون امکان تهیه بلیت قطار بعدا وجود نداره پس قبل از خرید بلیت خبر دهید. 

منتظر نظرات شما هستیم. موفق و پیروز باشید.

نظرات شما 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط سعيد افروزي  | 

کندلوس

سلام. قصد داریم توی آخرین هفته از مرداد ماه انشا... طی یک برنامه دو روزه به  روستای زیبای کندلوس بریم. این روستا در استان مازندران و  نزدیکی مرزن آباد (مسیر از دوراهی دوآب کجور) قرار داره. این برنامه از صبح روز پنجشنبه ۲۹ مرداد تا آخر روز جمعه ۳۰ مرداد خواهد بود. اگه مایلید تو برنامه باشید تا دوشنبه ۲۶ مرداد از طریق همین وبلاگ یا تلفن خبر دهید.

موفق و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:40  توسط سعيد افروزي  | 

دار/کوب/ها به کشار حمله کرده اند

من حرف بزنم و تو فقط گوش دهی

  فقط من حرف بزنم و فقط  توگوش دهی

 بی هیچ حرکتی/ بدون هیچ تتغییری در خطوط چهره ات

 نه از شنیدن شادی هایم لبخند می زنی و نه از گریه هایم غمگین میشوی

 دو چشم خیره وثابت/  بی تفاوت/ بی پاسخ

 خودم خواستم / تو انتخاب خودم بودی/ خودم خواستمت

 آن روز که برای خریدنت از چادر مادرم آویزان بودم / تو انتخاب خودم بودی.... عروسک قشنگ من..... قرمز پوشیدی..... تو رختخواب مخمل آبی خوابیدی ...... وچه شعر ها ی دیگری هم برای خوابیدنت...... برای صورت پلاستیکی ات.... برای اندام همیشه بی تغییرت......بزرگ نمی شوی / قد نمیکشی /  تو انتخاب خودم بودی

.........................................................................................................................................................

خودم خواستم که شاعر چشمهای تو باشم

 شاعر دریا / ازآزادی می گوید

شاعر زمین/ از قامت ایستاده درختان

 من شاعر بارانم /

از

لهجه

عجیب

حنجره اش ........ بگویم؟

که  با آن سیصد ملیون ترنمی که از تکرار  یک لحظه خیره شدنش به زمین نصیب من شد..... چه کرده ام؟

هی بخند/ به نتیجه مزه مزه کردن یک حبه انگور در سرازیری گلویم/ بخند/ حوا منم ..... آآآآآآآآآآآآآددددددددددددددم!!!!!!!!!!!!!!!

((خودم فریبت داده بودم

و کشانده بودمت

تا چند قدمی پیاده رو.................))

.......................................................................................................................................................

دو شنبه بود_مبعث رسول اکرم_  بیست ونهم تیر ماه_ امام زاده داوود_ روستای کشار بالا........

 ما چهارده نفر بودیم _ روستای کشار بالا شاه توت دارد_ رنگ خون_ مرا می ترساند.

 حرکت ما با پذیرائی یکی از اهالی روستا  که روی دیوار باغشان  شاه توت میچید  شروع شد .... 

 هوا گرم بود- هیچ چشمه ای سر راه نبود/  وانچه که تمرکز نوشتن را از من گرفته  واز دوشنبه_

 انچه که در ذهنم مانده ، نه طراوت درخت وچشمه و هوای پاک است ونه مزه جوجه کبابی که علی

 ابوالفضل ومهیا ومیترا وسعید زحمتش را کشیده بودند ونه لذت آب بازی وخنکای درختان بعد از کوهنوردی در هوای کم اکسیژن ونه مرور خاطرات بچه ها از پیاده روی شمال ونه.......

 فقط صدای دارکوب را به خاطر می اورم  که میکوبید...... با بیرحمی تمام بر تنه درختان؟  درختی نبود / نه نبود....

 صدای دارکوب تمام مدت راه رفتنمان با ما بود..... قطع نمیشد ... حتی برای یک لحظه.... دراکوب ها نفس کم نمی اورند؟

 خسته نمیشوند؟ احتیاج به استراحت ندارند؟  دار کوبها چه موجودات عجیبی اند.....

 دار کوبهای زرد از درخت کم اورده اند به جان کوه ها افتاده اند..... بین راه سنگ بزرگی از بالای کوه جدا شد  وفرار کرد......  در ابتدای حرکتمان پیدا کردن دلیل صدا  مشکل بود..... کمی بعد از حرکات  ارتفاع کوهها را میدیدیم با خط وخطوط کج تراشیده شده بود وانسانها سوار برساخته ایشان پیش میرفتند ......  محدثه از انفجار کوه  در پیاده روی تهران شمال میگفت/ اینکه فکر کرده زلزله بوده/  دیروز میترا  با من تماس گرفته بود میگفت:

روزنامه برای استخدام آدمهایی برای همین کار اگهی زده ...... وتلخ میخندید......

یعنی اینکه کوه هم اگر باشی /

کسی پیدا میشود که.....که..... به خاط منافعش/به خاطر پول/ تکنولوزی/ برای بقا/قدرت

 کسی که .... حیوان دو پا است........ که به جان تو بیافتد  و تورا تخریب کند..... دارکوب های زرد مواد منفجره........سنگهای فراری چه زندگی سرگردانی دارید!!!! آیا پای انسان به انتهای دره ای که به آن پناه می برید نخواهد رسید؟  خودتان خواسته بودید که کوه باشید:؟

خدااااااااااا یا!!می خولستم بپرسم شما برای سنگهایی که به آنها در این دنیا جفا میشود هم بهشت تدارک دیده اید؟

به سنگهای کوه های کشار ظلم میشود....انها برای باقی ماندن احتیاج به انگیزه دارند....به  وجود دنیایی دیگر که...... من از آن هیچ نمیدانم./میترسم

...............................................................................................................

((کوه با نخستین سنگها آغاز میشود

انسان با نخستین درد

 در من زندانی ستمگری بود

که به اوای زنجیرش خو نمیکرد

 من با نخستین نگاه تو

زاده شدم))     احمد شاملو

.............................................................................................................................................

خودم خواستم که کوه تو باشم؟

......................................................................................................................................
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 8:49  توسط ليلي عزيزخاني  | 

عکسهایی از برنامه تهران-شمال

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:51  توسط سعيد افروزي  | 

نذر هر سال تهران_شمال

شکر خدا برنامه پنج روزه تهران-شمال امسالم اجرا شد. جای همه بچه های قدیم و جدید خالی بود. گروه هشت نفره که دو شب تو دشت، یک شب مسجد و یک شبم کنار دریا بودیم. از اونجائیکه واقعا سرمون شلوغه نتوستیم گزارش این برنامه رو بنویسیم ولی سعی میکنیم از عکساش رو وبلاگ بذاریم.(اسامی بچه های گروه:سعید افروزی، میترا حاتمی، حامد افروزی، محدثه پورولی، محمد پورولی، مجتبی رستمی، فردین هادوی و سید میثم هاشمی) هزینه برنامه: 38000 تومان راستی دوشنبه 29 تیر که تعطیلی طبق برنامه شش ماه اول 88 برنامه یکروزه خواهیم داشت که انشا... دره کشار خواهد بود. جهت حضور در برنامه میتونید تا روز شنبه 27 تیر اطلاع دهید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:24  توسط سعيد افروزي  | 

برنامه ده تنگه و آبشارچهل پله در یک روز بارانی

در یک روز بارانی (جمعه ۲۹ خرداد) به منطقه قلعه دختر و آبشار چهل پله در نزدیکی روستای آهار رفتیم. به علت قطع بودن سیستمهای ارتباطی موبایل پیام کوتاه و حتی اینترنت هماهنگیهای قبل از برنامه به سختی انجام شد. اسامی شرکت کنندگان در برنامه: سعید افروزی- میترا حاتمی- لیلا عزیز خانی- فردین هادوی- سید میثم هاشمی و سید محمدرضایزدان پرست.

جای همه بچه ها خالی زیر بارونی با نگه داشتن بادگیر روی آتش جوجه کباب خاطره انگیزی مهیا شد.

هزینه برمانه: نفری ۴۰۰۰ تومان

این هفته هم اگه خدا بخوادطی یک برنامه ۵روزه (۱۱ الی ۱۵ تیر) پیاده از تهران تا شمال خواهیم رفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:8  توسط سعيد افروزي  | 

پیاده روی تهران-شمال

سلام. از آنجائیکه روز دوشنبه ۱۵ تیر به مناسبت میلاد حضرت علی تعطیل رسمیه می تونیم یه برنامه ۴یا۵ روزه داشته باشیم. مطابق برنامه تدوین شده گروه برنامه تعیین شده برای این تاریخ قله سبلان می باشد ولی می خواهیم به رسم سالهای گذشته انشا... امسال نیز برنامه پیاده روی تهران-شمال را داشته باشیم. بنابراین اگه خدا بخواد و بتونیم برنامه ریزی کنیم برنامه ۴ یا ۵ روزه تهران-شمال از روز۵شنبه ۱۱تیر تا روز دوشنبه ۱۵تیر خواهیم داشت. برای شرکت در برنامه تا جمعه ۵تیر وقت دارید تا از طریق وبلاگ یا تلفن اطلاع دهید. اگه شرایط این برنامه مهیا نشه برنامه سبلان یا زردکوه برنامه های جایگزین هستند. موفق و پیروز باشید. 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:52  توسط سعيد افروزي  | 

عكسهايي از برنامه المستان

براي ديدن تعدادي از عكسهاي برنامه المستان به لينكهاي زير مراجعه كنيد:

http://www.4shared.com/file/110635153/4caf12fa/DSC00018.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110638366/e606b905/DSC00028.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110638825/1736c25a/DSC00112.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110639176/44253b4f/DSC00142.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110639415/8dbd0f98/DSC00158.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110639517/62710483/DSC00187.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110639609/9e94a69c/DSC00201.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110651682/8b6b2853/DSC00212.html?dirPwdVerified=6e153373

http://www.4shared.com/file/110652964/e562483b/DSC00217.html?dirPwdVerified=6e153373

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:42  توسط سعيد افروزي  | 

برنامه پياده‌روي از روستاي آهار تا ده‌تنگه

سلام اميدوارم كه حال همگي خوب باشه. مطابق برنامه شش ماهه اول سال 88 ، برنامه اين هفته جمعه (29خرداد)، انشا... برنامه يكروزه پياده‌روي آهار به ده‌تنگه است كه اگه وقت اجازه بده به ديدن آبشار چهل‌پله نيز خواهيم رفت. كسانيكه دوست دارن در برنامه حضور داشته باشند ميتونن از طريق همين وبلاگ يا تلفن امادگي خودشون و اعلام كرده و يا از جزئيات برنامه با خبر بشن. از اونجا كه چند روزيه ارسال پيام كوتاه به سختي انجام ميشه و يا اصلا نميشه خواهشمند است با خبر دادن به بچه‌هايي كه در تماس هستين، گروه و در اطلاع رساني اين برنامه ياري كنيد. ضمنا بهتون پيشنهاد ميكنم حتما متنهاي مربوط به برنامه المستان (گزارش برنامه و كوهم) رو خونده و نظراتتون بيان كنيد. موفق و پيروز باشيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:3  توسط سعيد افروزي  | 

کوهم

 کوهم

 که در عبور از گردنه های وجودم

 گلهای دامنم را از پشت عینک دودی

  به تماشا نشسته ای!

  نمیبینی ام!

  از پشت این قاب ! کوه  را به نظاره نشستن اشتباه است.

 ظرف چشمه های من اینگونه که تو میبینی نیست.

  می توانم بجوشم آنگونه که  درروان شدن رودخانه رگهایم از پی ات بی نشانه / به درد بیاورم دلت را / از گریه های شبانه از تب / از درد/از کمر شکسته تخت خوابم/ جیغ میکشد.... از تداعی ومرور خاطرات نداشته....... بس کن لیلا.

 آفتاب شوی درون آسمان بسوزانی گونه هایم را گل بشوم بشکفم در دشت بدوم موهایم را بسپرم به باد /به درد...

(( تا از این درد   همه را شکل تو میبینم... در خیابان/ در خواب/  با آن  روسری سفید))

.............................................................................

  از جنگل آمده ام/ از پشت کوه های امام زاده قاسم.

عجب سلیقه ای دارد. این آقا/ ماوا گرفته بر فراز کوه ها /روزش را به دید زدن اندامهای بکر وبالا بلند درختان الیمستان میگذراند شبش را به تماشای پایکوبی شاخه های مست از دف زدن ماه..... عجب صفائی دارد خدا ... پیاده روی زیر نور ماه / وضو گرفتن از  آب چشمه..... تصویر سایه های ما پشت سر هم وبه ترتیب وقت عبور از پایکوب دل کوه... موسیقی گم زنگوله هائی از دووووور... شب/ ستاره/ سهیل/علی/فاطمه/من/محدثه /زهره

 چه سایه های خوش عکسی / چه نمازی  چسبیده به سید ،صفا کرده  میگوید جمله ادبی بلد نیستم اما نمازی خوانده ام که....

که.... که خلاصه کشش معشوقه است دیگر احمد اقا ! چه میشود کرد؟

 ((این روزها، این روزها همه اش به اولین روزهای سرگردانی ام فکر میکنم))

 نه!

 (( انسان هیچگاه مامن خوبی برای خود نبوده است))

  نرگس!

تو از تمام گلها زیباتری.

 (( ما می دویدیم  وزندگی نشستن بود_ ما می خوابیدیم وزندگی رفتن بود ما میرفتیم وزندگی..........))

درست میگوئی نرگس! انسان هیچگاه...

 انرژی که از طبیعت القا میشود درونمان جاودانه میشود و مارا به یاد انسان بودنمان می کشاند.... نرگس چشمهای سهیل از طبیعت انرژی گرفته برق میزند. این کشف عظیمه بود که حس واقعی اینگونه است که عظیمه میآید برای تمرین اگرچه کم حرف میزند.  

 چه احترامی دارد امام زاده قاسم... آفتاب  رودر روی او قدم به قدم عقب می کشد وخداحافظی میکند ومی رود اگر  در این لحظات تو در مسیر خداحافظی شان بیاستی خنجر های نور درون صورتت فرو خواهد رفت.

 چه رفاقت نزدیکی است میان امام زاده قاسم و آسمان. قسمش دادم سفارش ما رانیز به آسمان بکند  که خدایااااااااااااا

 تنهائییییییم....

 از دلائل تورم زانوهایم پس از دوروز پیاده روی و تورم اقتصاد کشورم امار درستی در دست نیست .

خداایااااااااااااچه کسی راست می گوید؟؟؟؟

نکند که این بیماری جدی باشد؟

 خدایا! از شرایط به نام زدن کوه هایتان در هیچ بنگاهی اطلاعی در دست نیست؟ می خواهم برای  خود تصمیمی بگیرم ماوائی بگزینم؟ از کجا؟

 این انصاف نیست..

خدایا من آدم توام.

برای شما کاری ندارد جوشاندن چشمه ها، کوه هایتان به این بزرگی ، من وگاوها از یک چشمه آب بنوشیم؟

 خدایا  این گاوها مرا نمی فهمند یکدفعه وبی هوا سمت چشمه می دوند ، بدون در نظر گرفتن من_میترسم_

 که من آدم توبودم/ هستم/ می خواهم بمانم.

 میترسم که صدای خرناس  خرس از پشت درختان جنگل واقعی باشد. از اینکه داوود دیگر کوه نیاید می ترسم از صدای سرنوشتم  از اعماق چاه کمک می طلبد... باور نمیکنم !

 برادرانمند؟ به دور چاه  به مناظره نشسته اند؟ پیراهنم  را مچاله کرده اند برای دروغ؟ برادرانمند؟

.....................................................................

 درختان دائم الخمر جنگلهای الیمستان/ تکیه دادن به شانه های شما هم حکایتی بود که بر کارنامه عبادتمان اضافه شد.

هر شب مست میشوید وشاخه هایتان رابه رخ هم میکشید.عرق میکنید وخزه می بندید....

متبرکیم وقتی خسته وخاک خورده آب چشمه هایتان را بر سر هم زدیم ...زیارتمان قبول باشد ....

و حالا به شهر بازگشته ایم 

 ومن

 از کامیون ها می ترسم

از خدایان بی رحم جاده ها

 که از  اگزوزهایشان

 بوی دود

می رقصانند

در جاده ها

از رنگ خون

از چشمهای راننده هایشان

 خواب ندارند...

...........................

مثل جوجه ای که گربه به چند قدمی قفش رسیده باشد

خوابم نمی برد/ می ترسم

از اینگونه مناظره

 از چشمهای مادرم

نگران من است

می ترسد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:46  توسط ليلي عزيزخاني  |